روی تخت دراز کشیده بود و از لا به لای میله های پنجره به ستاره های آسمان زل زده بود ، ظرف غذایش درست زیر پایش بود، می داتست که باز هم لب نخواهد زد!
صدای گامهای نگهبان را می شنید که در راهروی نیمه تاریک قدم می زد تا درست پشت درب آهنی بایستد ، دریچهء کوچک آن را با صدایی گوش خراش باز کند، احتمالا با قیافه ای عبوس به ظرف غذا زل بزند سپس دریچه را ببندد و باز تا ته راهرو قدم بزند...
اما این بار فریاد نگهبان او را به خودش آورد:
"قربان این ننه سگ غذاش خورده!!"
حتی صدای پوزخند بلندش را پس از بسته شدن دریچه شنید! همهء قوایش را جمع کرد و نیم خیز شد، ظرف غذایش هنوز آنجا بود اما غذایش دست خورده و پخش و پلا... چشمانش را درشت تر کرد تا بهتر ببیند موش لاغر معلولی را که پشت ظرف مخفی شده بود!
به زحمت لبخندی زد آرام خوابید!
پایان
+ نوشته شده توسط فانوس در جمعه چهاردهم مرداد 1384 و ساعت
10:48 قبل از ظهر |

