صورتش را پشت دستهای کوچکش مخفی کرده بود زانوهایش را بغل کرده بود و به دیوار تکیه داده بود و زیر لب زمزمه می کرد :
"خدایا ببخش ! ببخش!"
اسکناس ها را روی زانویش گذاشتم و گفتم :
"اون بزرگتر از اون که نبخشه!"
+ نوشته شده توسط فانوس در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت
9:11 بعد از ظهر |

