صدای گامهای نگهبان را می شنید که در راهروی نیمه تاریک قدم می زد تا درست پشت درب آهنی بایستد ، دریچهء کوچک آن را با صدایی گوش خراش باز کند، احتمالا با قیافه ای عبوس به ظرف غذا زل بزند سپس دریچه را ببندد و باز تا ته راهرو قدم بزند...
اما این بار فریاد نگهبان او را به خودش آورد:
"قربان این ننه سگ غذاش خورده!!"
حتی صدای پوزخند بلندش را پس از بسته شدن دریچه شنید! همهء قوایش را جمع کرد و نیم خیز شد، ظرف غذایش هنوز آنجا بود اما غذایش دست خورده و پخش و پلا... چشمانش را درشت تر کرد تا بهتر ببیند موش لاغر معلولی را که پشت ظرف مخفی شده بود!
به زحمت لبخندی زد آرام خوابید!
پایان

