اگه یه هوا دیر تر سر می رسیدند...می شد فهمید که منظور حافظ خدا بیامرز از این "نوش لعلت!" چیه!
همش به همین فکر می کردم. حتی وقتی اون نگهبان خیکی داد می زد..."آقا دستشون تو دست هم بود..."
توی افکار خودم غرق بودم که یهو چشمم به مهتاب افتاد، دیگه اون ترس اول تو چشاش نبود،یه جوری نگام می کرد،اصلا بی خیال اخ و تف خانوم کناریش بود که می گفت ما مفسدیم...
وقتی هم از جاش پرید و به طرفم اومد و ...
خوب حالا دیگه اون فهمیده بود که چی چی می گفت حافظ...
پایان

