"خدایا ببخش ! ببخش!"
اسکناس ها را روی زانویش گذاشتم و گفتم :
"اون بزرگتر از اون که نبخشه!"
|
صورتش را پشت دستهای کوچکش مخفی کرده بود زانوهایش را بغل کرده بود و به دیوار تکیه داده بود و زیر لب زمزمه می کرد :
"خدایا ببخش ! ببخش!" اسکناس ها را روی زانویش گذاشتم و گفتم : "اون بزرگتر از اون که نبخشه!" + نوشته شده توسط فانوس در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت
9:11 بعد از ظهر |
یک بار عاشق شده بود.ده بار به خواستگاری رفته بود.ده بار جواب رد شنیده بود.اما تنها نه بار به خانه برگشته بود.
+ نوشته شده توسط فانوس در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 و ساعت
12:16 بعد از ظهر |
تنها ده دقیقه تا انهدام زمین وقت باقی مانده بود.
همه شتاب زده به سمت سفینه ها می دویدند.اما عده ای پارچه های سبز به پیشانی بسته بودند و منتظر نشسته بودند. شمارش معکوس آغاز شده بود...۱۰...۹...۸...۷... پایان + نوشته شده توسط فانوس در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384 و ساعت
10:4 قبل از ظهر |
سالها پیش وقتی که عینکش زیر پوتینهایش افتاد و شکست دیگر نتوانست شهادت همرزمانش را ببیند،ولی امروز با عینک دیگری روی پرده را با شرم می خواند :
"آزادهء عزیز به میهن خوش آمدی..." پایان + نوشته شده توسط فانوس در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 و ساعت
11:5 قبل از ظهر |
روی تخت دراز کشیده بود و از لا به لای میله های پنجره به ستاره های آسمان زل زده بود ، ظرف غذایش درست زیر پایش بود، می داتست که باز هم لب نخواهد زد!
صدای گامهای نگهبان را می شنید که در راهروی نیمه تاریک قدم می زد تا درست پشت درب آهنی بایستد ، دریچهء کوچک آن را با صدایی گوش خراش باز کند، احتمالا با قیافه ای عبوس به ظرف غذا زل بزند سپس دریچه را ببندد و باز تا ته راهرو قدم بزند... اما این بار فریاد نگهبان او را به خودش آورد: "قربان این ننه سگ غذاش خورده!!" حتی صدای پوزخند بلندش را پس از بسته شدن دریچه شنید! همهء قوایش را جمع کرد و نیم خیز شد، ظرف غذایش هنوز آنجا بود اما غذایش دست خورده و پخش و پلا... چشمانش را درشت تر کرد تا بهتر ببیند موش لاغر معلولی را که پشت ظرف مخفی شده بود! به زحمت لبخندی زد آرام خوابید! پایان + نوشته شده توسط فانوس در جمعه چهاردهم مرداد 1384 و ساعت
10:48 قبل از ظهر |
|
|